
سلام قراره ۲۹ خرداد وبم رو آپ کنم اگه می بینید این چند روزه وبم و آپ
نکردم چون درس داشتم ولی بهتون توصیه می کنم که ۲۹خرداد
حتما وحتما سر بزنیدچون براتون یه چیزایی می یارم که
باورتون نمیشه پس...فعلا...
پرده بر گیر که من یار توام
عاشقم ،عاشق رخسار توام
عشوه کن ناز نما لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
بر سر بستر من پا بگذار
من دل سوخته،بیمار توام
هرکه بینم که خریدار تواست
من خریدار خریدار توام
همه گویند در ره عشق رفتن خطاست
همه گویند در پی محبت رفتن فناست
گرچه می دانم خطاست گرچه می دانم فناست
چون او با من است
نمی دانم چرا
شاید وفاست






دوستی شاخ گل سرخی است که در یک لحظه غفلت
پژمرده می شود.



زندگی دو رو داردمانند سکه:
یک روی آن خود او (زندگی)
یک روی دیگرش مرگ

عاشق سوخته ام وا بگذارید مرا..........لحظه ای بادل شیدا بگذارید مرا
من درافتاده ام ازپادگران همسفر.........ببرید ازمن وتنها بگذارید مرا
سرنوشت من ودل بی سروسامانی بود.........بقضا و قدراینجاتنهابگذارید مرا
عاقلان راه سلامت به شما ارزانی.........منکه مجنونم و رسوابگذارید مرا
خسته وکوفته از شور وشر زندگیم.........یکدم آسوده زغوغا بگذارید مرا
تلخ کامم که به غمخواری من بنشینید.........شاد از آنم که به غمها بگذارید مرا
دل دیوانه ی عاشق نشود پند پذیر.........بهتر آنست به خود وابگذارید مرا

مدتی شد که درآزارم ومی دانی تو
به کمند تو گرفتار مو می دانی تو
ازغم عشق تو گرفتارمومی دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم ومی دانی تو
اززبان توحدیثی نشنیدم هرگز مکن آن نوع که آزرده شوم ازخویت گوشه ای گیرم و باز نیایم سویت

آنقدر غرق در عشق توام گویی که اینجا نیستم
بی تو جز یک جسم بیروح وخموش من چیستم


غم آمده!غم آمده!انگشت بر در میزند
هرضربه ی انگشت او سینه برخنجر میزند
ای بیوفا!رسم وفا ازمن نیاموختی ٬چرا؟
غم با بیگانگی هرشب به ماسر میزند
زمانیکه به دنیا آمدم به من آموختن دوست بدار
اما
اکنون که دیوانه وار دوست می دارم٬می گویند:
فراموش کن!!!


((باید امشب بروم ٬باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بردارم
واز این شهر غریب کوچ کنم))
ای نازنین ٬ای نازنین در آینه ماراببین
از شرم این صد چهره ها در آینه افتاده چین
از تند باد حادثه گفتی که جان در برده ایم
اما چه جان در بردنی دیریست که که در خود مرده ایم

عشق چیست؟
عشق یعنی سستی ودیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تاسحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی سست وبی پروا شدن
عشق یعنی انتظاروانتظار عشق یعنی هرچه بینی اشکبار
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در مزارش سوختن

اون دست گرم ومهربون با دست من قهر دیگه 
چشمای غمگینش با من قصه ی شادی نمی گه
هم خونه ی من با دلم خیال سازش نداره
دستای مردونش دیگه میل نوازش نداره
وقتی به یاد اون روزا بوسه به موهاش می زنم
سرش به کار خودشه انگار نه انگار که منم
شب تا می خوام حرف بزنم اون خودشو به خواب زده اون مثل روزگار شده
یک روز خوبه یک روز بده....
زندگی عشق است،عشق افسانه نیست.
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
عشق این نیست که کنارش باشیم
عشق این است که به یادش باشیم
ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام را به روی روشنایی باز کند وتو آن را گشودی
باسخاوت خورشید ورحمت باران.
دانه ام را ازکویر نادانی برون آوردی ودر دشت علم رویاندی.من با دست های تو بارور شدم
ورشد کردم تو مرا به انتهای دشت بردی در آنجا اقاقی هایی دیدم که نور می پاشیدند
واز دیار شب گذر می کردند.
تو یک اقاقی به دستم دادی و راهم را روشن نمودی اینک ما ایستاده ایم من وتو٬تاکه باز
کنیم پنجره ی بسته رابر روی طالبان نور.
روبرویمان دریچه ایست که به دست روشنایی گشوده می شود.

ازلاله های قلبم شکوفه ای چیدم که روی گلبرگی از آن نوشته شده بود
دوستت دارم!

دیده بودم یاررا در خانه است
عشق را در هق هق مستانه است
رفتی وتن پوش زیبای تورا
بوسه باران می کند دیوانه ات
چون ستاره می شدم چشم انتظار
تا سحر در آسمان خانه ات
می نشاندم در دو چشم ماه مرا
تا ببینم خلوت جانانه ات


در خنده ی تو بهار شادی پیداست
در باغ دلت گل محبت زیباست
ای عشقم دل من مهر تورا می طلبد
مهر تو برای دل من یک دنیاست
.jpg)
عشق تو در زندگیم گوهر یکتای من است

به چه می اندیشم؟
دلم وای از آن لحظه ی سرد٬که بماند پر درد
به دل پاک تر از دریایت ٬به خدایی که بود راهبرت٬به عین مرغ دل سوخته ام که مرا راندی ز درت
به کلامت که بود پر معنا٬ونگاهت که بود پر اسرار٬به صدای گرمت٬ به رخ پر شرمت٬به چه ماند که کنم قلبت را که پر از پاکی ولطف است وصفا ودل غم زده ام که بود از توجدا

ای دوست گفته بودی گل سرخ می خواهی به رنگ گونه هایت,
تمام باغ ها را گشتم ولی نیافتم.
گل چهره ی من فراوان به رنگ زرد است دسته ای ازآنرا چیدم
وبا خون دل آمیختم
حال ای نازنین دل و ای آرام جان این همان گل سرخی است
که تو خواستی!
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که درجان من وتو شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای مارا به بوی خوش آشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد ومارا چون مرغ شیدا درآن باغ رها کرد
که در یک آشیانه بنشینیم....

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی
جهان عشق در من آفریدی
دریغا با غروب نابهنگام


>>> ادامه مطلب <<<

تقدیم به تک ستاره ی آسمان قلبم 
تقدیم به کسی که آفتاب مهرش در آسمان قلبم هرگز غروب نخواهد کرد
تقدیم به کسی که فراتر از دوست داشتن دوستش دارم
تقدیم به توای زیبا نگار همیشه سبز
تقدیم به یگانه غزال سبز چشمم
تقدیم به تو که در محضر عشقت می توانی از حریرعاطفه٬پرده ای زیبا برای پنجره ی
قلبم بدوزم
تقدیم به توای جادوی شب میلاد عشق
تقدیم به توای شعله ی تابنده ی مهر٬به توای خلوت شبهای دلم٬







تقدیم به مریم
سلامی به گرمی آفتاب به روشنایی مهتاب وبه پاکی وزلالی دلهای پر از عشق
وعاطفه نثارت می کنم
که از اعماق یک جوان سر چشمه می گیرد وبه سوی تنها معبود عشقم روانه می شود!

تقدیم به کسی که به زندگانیم رنگی تازه بخشید(مهتاب)
دوستت دارم!زیرا دوست داشتن را واژه ای برای خواستن می دانم.
تو رامی خواهم!زیرا خواستن را واژه ای برای ماندن می دانم.
برای تو می مانم!زیرا ماندن را در کنار تو مقدس می پندارم.

تقدیم به زهرا
من گلم را با تو قسمت کردم :رنگ رویش مال تو ,عطر وبویش مال من
من گلم را با تو قسمت می کنم :شاخ وبرگش مال تو, سایه بانش مال من
من گلم را با تو قسمت می کنم :خاطرش از آن تو, خاطراتش مال من
هستیم را با توقسمت می کنم:حاصلش از آن تو, جای پایش مال من

تقدیم به نگین
از این پیش بگلهای سرخ شقایق وکبوتران وخورشید را بی نهایت دوست می داشتیم
اما اکنون از اینها همه دل برداشته ام وتنها تورا دوست دارم
ای سر چشمه ی عشق که در عین حال گل شقایق وکبوتر وخورشید منی



دل را دوست دارم چون عاشقی رابه من آموخت
عاشقی را دوست دارم چون تورا با من آشنا کرد
وتورا دوست دارم بی آنکه بدانم چرا؟

نمی دانم به کدام باغچه بروم که باغبانش آب محبت را صبح به صبح
روی شاخ وبرگ شکسته ام بریزد.دلم می خواهد چون کبوتر عشق
برروی ساحل دریا پرواز برآورم تابه ساحل عشق برسم
درآنجا تورا بینم وتو با نگاهی با محبت
از کنار خون مهر گذشتی
خواستم فریاد برآورم وبگویم
محبوبم به نزد من بازگرد ولی مهر سکوت برلبانم
نقش بست و چشمانم اشک راباسکوت معاوضه کرد.
باز بهار آمد ودل تنگ شد
اشک من وناله هماهنگ شد
این نه بهار است غمخانه است
دشمن گل قاتل پروانه است
این چه بهار است که پر آتش است
شبنم آن تیزوپرش ترکش است
باز سحر عطر بهاران چه شد
دربر گل نغمه ی یاران چه شد
بال زندان همراه اندیشه ها
رفتم ورفتم به دل بیشه ها
پر زدم از بیشه به صحرا ودشت
با تو چه بگویم که چه بر من گذشت
ای دوست اگر گل بودم زیبا ترین دسته های گل را تقدیمت می کردم
اگر اشک بودم آنقدر می چکیدم تا عقده های درونم را خالی کنم
اگر بارن بودم آنقدر می باریدم تا سیراب گردم وغبار غم را از چهره ی مهربانت بزدایم
اگر شمع بودم آنقدر می سوختم تا در روشنایی من آسوده خاطر باشی
ولی افسوس ای دوست ,نه گلی هستم نه اشک نه باران ونه شمع!

عاشقا آی عاشقا آی عاشقا![]()
عشق من رنگ خزونه
تب من رنگ شقایق توی دشت بی خزونه
هستی رو یکسره باختن مونده سوختن وساختن
لول عاشقی اینه آخرعاشقی اونه
عاشقا آی عاشقا![]()

خوشا عشق وخوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی وبدنامی عشق
خوشا عاشق شدن جوانی

فدای زلف بی تابت بگردم
فدای رنگ مهتابت بگردم
شنیدم شب بی من خواب نداری

نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگاه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمیسوزد دلت ذره ای دیگر برای من

![]()
ترا قسم به حقیقت،ترا قسم به وفا
ترا قسم به محبت،ترا قسم به صفا
ترا قسم به میکده ها،ترا به مستی می
ترا به زمزمه ی جویبارها،وناله ی نی
ترا قسم به غم عشق وآشنایی ها
دل چون شیشه ی مرا مشکن از جداییها
سوختم , سوختم , سوختم تا هنر عاشقی آموختم
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بودم , پخته شدم , سوختم




زجگر که خون فشانم زغم شب جدائی
چه کنم که هست اینجا گل باغ آشنائی
زفراغ چون ننالم من دلشکسته چون نی
که بسوخت بند بندم زحرارت جدائی


در کوچه های سرد وتاریک شهر من
هزاران صدای خوش زنده
با هزاران گام رفته وبرهنه می گذرد
در کوچه های سرد وتاریک شهر من
صداست که منتظر است
خاطره ها به خواب رفته اند
ومن هنوز پشت پنجره ی بسته
به انتظار تو نشسته ام

تو را چون نسیم صبا دوست دارم
تورا چون حدیث وفا دوست دارم
چون گل گشته ام در وجود تو با خون
ترا از من وما،جدا دوست دارم...
دلم راکسی جزتوکی می شناسد
تورا ای به درد آشنا دوستت دارم
بلای وجودت مرا مبتلا کن
زهستی گذشتم، بلا دوستت دارم....

دردم نمی داند کسی بگذارتامرگ
کوشدبه تسکینم مرابگذاروبگذر
باهردوی ما کینه ی دیرین دارند
ای مانده غریب پشت دیوار
روزی به تو می رسم اگر بگذارند

جدایی من نکردم آنراخداکرد نمی دانم کدام ناکس دعاکرد 


بر سر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا تن برسد به جانان یا جان زتن برآید
سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم
گم شدم توی نگاهت

زیر باران گریه کردم
تاتو اشک هایم را نبینی
چون چشم مال خودم نیست
تو آنرا گرفتی به اسیری

ای عشق غم توسوخت بسیار مرا
آویخت مسیح وار بر دار مرا
چندان که دلت خواست بیازار مرا
مگذار مرا زدست. مگذار مرا

من تا آمدنت چشم به راحت هستم
با دیدن جای خالی نگاهت مستم
زنده ام با یاد آنروز که با هم بودیم
من به آنروز که بیایی چشم امید بستم
یاد آنروز که غم غصه ز من می راندی
بهر یک لبخند من شعر امید می خواندی
قدر آن لحظات را وقت وداع فهمیدم
ولی ای کاش همیشه پیش من می ماندی
روز در یادم وشبها تو به خوابم هستی
من که تا آمدنت چشم به راهت هستم
>>> ادامه مطلب <<<

به نام آنکه فانوس عشق رادرکلیساها
به صدادرآورد

لحظه ای پنجره را می بندم
به جنون خود وتو می خندم
کاشکی که بر تن هرکوه کمند
نام زیبای تو را می کندم
دل من زین سخن آزرده مشو
چه کنم من به وفا پای بندم

آمد وآتش به جانم کرد ورفت
با محبت امتحانم کرد ورفت
.jpg)
عشق رااز عقل پرسیدم جوابم دادنیست
عشق راازعلم پرسیدم ز من پرسید چیست؟
عشق راازقلب پرسیدم چنانکه غنچه شکفت
درجوابم این چنین ازعشق گفت:
عشق پروازاست تاعرش خدا
ازدرون قلب تا بی نهایت انتها

نوای عاشقان در بینواییست
دوای عاشقی را در جداییست
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت


اگر مردم توای زیبا نگارم






